متقي نويسنده وبلاگ طنين سكوت با من تماس گرفت و گفتكه يكي از دوستان مستند ساز قصد دارد تا فيلمي از ابراز احساسات روحانيون معظم هنگام تماشاي مسابقه تيم فوتبال ايران با تيم ملي پرتقال در جام جهاني ۲۰۰۶ آلمان را تهيه كند، بنده خدا هرجا رفته بود علماي بزرگوار مشغول عبادت و كارهاي بزرگتري !!؟؟ بودند خلاصه چون از بزرگان اهل يقين و يمين و امين و غير ذالك بهره اي نبردند با حقير سراپا تقصير بي سواد تماس گرفتند (شايد بيكاري ما بيشتر از ديگران باشد) . البته منهم طبق معمول آنها را به باد انتقاد گرفتم كه هر وقت كفگيرتان به ته ديگ ميخوره بياد ما بي سوادا ميافتيد!!! و گفتم آخه تو اين دنيا اينهمه سوژه وجود داره حالا شما بايد بفكر سوژهء آخوندي بيافتيد!؟ آخه مگه تو اين مملكت گل و بلبل! سوژه كم داريم؟ و يا قحط الرجال شده كه چسبيديد به آخوندهاي نازنين!؟
…و در آخر چون منو قانع كردند كه قصد خدمت به مقام شامخ روحانيت را دارند نه روحانيون!(منظورم همان يت و يون قديمي خودمون) و از سويي نميتوانند سوژه را انتقادي ببينند بلكه با كمي پاچه خواري قصد خدمت به روحانيت معظم را دارند، تا مردم ِ از روحانيت بي خبر! بدانند كه روحانيت به تنهايي و يك تنه چگونه به تماشاي مسابقه فوتبال ملي در منازل خود مينشينند و چگونه عِرق ملي خود را به رخ حريف و دشمن از ما بي خبر ميكشند؟! سرتان را درد نياورم چون منِ طلبه بي سواد در شهرك مهديه زندگي ميكنم يعني شهرك سازماني روحانيت قم و در قلب روحانيت قرار دارم قرار شد تا براي بازي ايران و پرتقال تعدادي از روحانيت و روحانيون روشنسر و پيشرفته را اطلاع دهم تا در اين مهم شركت كرده قدم رنجه فرموده به منزل اين حقير واقع در همان شهرك سازماني تشريف بياورند يعني راس ساعت ۴بعد از ظهر روز چهارشنبه ۳۱/۳/۱۳۸۵ بنده حقير سيد پيغمبر زاده نيز ماموريت و هماهنگيهاي لازم را بعمل آوردم.
با حدود بيست نفر تماس گرفتم پنجاه در صد(موسوم به راست!) بلافاصله با غضب پيشنهاد مرا رد كردند و سفارش كردند تا طلبه ها را به حال خود گذاشته و بگذارم به مباحث علمي و عباديشان بپردازند و الاّ هرچه ديدم از چشم خويش ديدم ؟؟!! و پنجاه در صدديگر يعني آنهايي كه سرشان حسابي روشن بود و خود را چپ ميدانستند! و ديگران را راست و سر خاموش ميدانستند وعده دادند كه خيلي خوب است و راس ساعت تعيين شده در منزل من فلك زده خواهند آمد! البته قبلا پيشنهاد داده بودم چنانچه منزل بنده را قابل نميدانند، من وبر وبچه هاي فيلمبردار حاضريم به خانه هاي آنها بياييم؟ امّا متاسفانه هيچ داوطلبي پيدا نشد و قرار شد تا همه قدوم مبارك را به خانه من نهاده و منزل بنده گنه كار را با سر روشني خويش منور سازند !(بيچاره من؟!)
بالاخره روز و ساعت موعود فرا رسيد، همه چيز مهيا براي خدمت به روحانيت معزز… چشمتان روز بد نبيند چشمانم داشت از حدقه در ميآمد از بس كه گوشهايم منتظر شنيدن صداي زنگ خانه بود؟! مسابقه شروع شد و تخمه ها و ميوه هاي رنگين بهشتي هم همچنان در انتظار دندان و شكم مبارك علماي روشنسر و منور الفكر به در و ديوار خانه ذلّ زده بودند و هيچ خبري نشد… گاهي متقي نگاه ميكرد و گاه سيد فيلمبردار جعفري و گاه من خجول به هر دو … البته خالي از شوخي من يه جورايي هم خوشحال بودم چون قبلا به آقايون گفته بودم كه علماي منظور وعده داده اند! اما از آنجايي كه وفاي به عهد خيلي براي منور الفكر ها اهميت ندارد احتمال خلف وعده وجود دارد…به همين خاطر از اينكه حرفم به كرسي نشست خيلي هم از نيامدن آقايان ناراحت نشدم/ خلاصه گوشتان چشم بد نبيند! وقتي خبري نشد با برخي از علماي هماهنگ شده بخصوص آنها كه قصد داشتند تا مرجع تقليد شوند؟! تماس حاصل شد كه آقا ! خلف وعده از سر چيست؟ و بعد از فدايت شوم و فلانت شوم… اي دل غافل فهميدم كه بندگان خدا چقدر مظلومند و روشنفكرند! كه بنده حقير گنه كار هيچ نوفهم…!!!من تو اي دنيا هيچ نوفهمم!!! آخي طفلكيها!!!؟ آنها كه تقصير نداشتند،مشكل من بودم و وبلاگ من!!!؟؟؟چون آقايان فرمودند كه چون ميخواهند مرجع تقليد شوند! آمدنشان به منزل ما برايشان هزينه آور است!!! و ممكن است تصوير انورشان بدست نا اهلان افتاده و خدايي ناكرده بدست نا محرم بيافتد؟؟؟!!! من ِ از همه جا بي خبر گفتم مگه چي شده؟!
گفتند : آخه شما وبلاگ داريد!!!!!!!!!!!! از اين كشف بزرگي كه آقايان داشتند !!! از تعجب داشت قلبم مي ايستاد!!!!
گفتم:آخه مگه داشتن وبلاگ جرمه؟؟؟!!! يه جورايي جواب دادند كه، براي چند لحظه فكر كردم تروريست شدم و خودم خبر ندارم …و بالاخره هم هيچكدام نيامدند كه نيامدند!!! و بخاطر اينكه كارگردان و فيلمبردار باورشان نشود كه روحانيت چقدر از دنيا پرت است!!! سريع به يكي از دوستان روحاني تلفن كردم و دعوتش كردم،ايشان هم بعد از نيم ساعت تاخير به نيمه دوم رسيد و فيلمبردار حال كرد از اين همه روحاني ورزش دوست و كشور دوست كه چقدر پيروزي يا شكست تيم ملي برايشان اهميت دارد!!! تا توانست از ما دوتا روحاني عقب افتاده بي سواد فيلمبرداري كرد و هي مدام مصاحبه ميكرد و از اينهمه شور و روشنفكري روحانيت به وجد آمده بود !!!(البته طوري كه فيلم رنگي اش ار روشنايي فكر مان،سياه و سفيد شده بود!!!)…
نميدانم اين وبلاگ نويسي چه درديه؟ نه ميتوانم رهايش كنم و نه از خطراتش در امانم؟ چند وقت پيش هم اين وبلاگ پژواك خاموش مشكل ديگري هم برايم درست كرده بود وآن اين بود كه من بخاطر اينكه هيچ درآمدي براي تامين زندگي نداشتم تاكسي تلفني راه اندازي كرده بودم تا محتاج نامردي نشوم و سربار كسي و يا جامعه نباشم(در همين شهرك سازماني حوزه علميه قم) اما بارها اداره اماكن نيروي انتظامي به بهانه هايي كه اكثر تاكسي تلفنيهاي شهر قم داري آن بهانه ها بودند! آنرا تعطيل و پلمپ كرده بود و من با پيگيري و سماجت موفق به راه اندازي مجدد آن ميشدم تا اينكه براي هميشه آنرا تعطيل كردند ميدانيد چرا؟
چون بازم پاي وبلاگم در ميان بود! وقتي اخطاريه تعطيلي و پلمپ مجدد آژانس بدستم رسيد طبق معمول به اتحاديه تاكسي تلفنيهاي قم مراجعه كردم تا ببينم ايندفعه چه دسته گلي به آب داده ام و خود خبر ندارم؟! كه رئيس اتحاديه گفته بود: آقاي فلاني! (اين آقاي …متصدي تاكسي تلفني …)آمده است و گزارش داده كه شما سايت داريد و وبلاگ نويسي ميكنيد!!!!! (تاكسي تلفني ايكه در شهرك مهديه رقيب من بود و متصدي آن يك روحاني از ما بهتران و خود آژانس هم وابسته به يكي از شخصيتهاي روحاني با نفوذ در بين برخي دستگاههاي… قم است) گفتم خوب چه ربطي دارد؟! گفت: بخاطر اينكه شما در حاشيه خياباني هستيد كه عرضش كمتر از بيست متر است ؟ گفتم خوب خيابان چه ربطي به وبلاگ و وبلاگ نويسي دارد؟! گفت خلاصه اگه خيابان را عريض نكنيد بايد تعطيل شويد!!!!(البته منظورش اين بود كه بايد وبلاگ را تعطيل كنم منتها بنده خدا روش نميشد چون مشابهه مشكل من يعني۲۰متري نبودن خيابان را خيليهاي ديگه داشتند امّا با مشكل تعطيلي مواجه نبودند!!!) خلاصه كار بجايي رسيد كه از بركت وجود وبلاگ پژواك خاموش، تاكسي تلفني مهديه كه متعلق به اين حقير بود براي هميشه تعطيل شد و من ماندم و ….. زياد !!!!!!!؟؟؟؟؟ خدا بگم چكار كنه اين پژواك خاموش را كه اگه روشن ميشد نميدانم چه بلايي بسرم ميآورد؟؟؟؟!!!!
طوري نيست ديگه وقتم بيشتر شده و سعي ميكنم روشنترش كنم آخه به اين دردسرها ديگه عادت كردم ميخواهم برم سراغ دردسرهاي حسابي نظر شما چيست؟ ۶/۴/۱۳۸۵
یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ در ۳:۳۳ ب.ظ
[…] برایم رخ داده که نمیدانم اسمش را چی بگذارم ؟اتفاق؟فشار سیاسی؟یا ناامنی جامعه ای خشونتگرا؟در دو،سه سال گذشته […]
یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸ در ۳:۲۹ ق.ظ
< خدا وکیلی این سایت بیخود و مزاحمی است کاش میشد از دستش شکایت کرد
یعنی این:http://boinc.vanderbilt.edu/>