گناهم چه بوده تو این شهر ِ کورم؟
اسیر ملک ِعشقم ز عشقم بدورم
گناه، من چه دارم به جان تیشه دارم؟
گناهم همینه که ندایم نمرده
به یادش سرودی زقلبم رسیده
به یادش نمازی توی ایران گزارده
گناه،من چه دارم به جان تیشه دارم؟
که پژواک خاموش صدایش شنیده!
یه بغض در گلو شکوتش شکسته …
** ** **
گناهی ندارم دلم پر زدرده
مِهر و شعر سرودن حداقل کاره
دل به اوسپردن این مگه گناهه؟
*** *** ***
به این جرم نواختند یه چنگی یه سیلی
بگوشم، بگفتند!
گنه کرده ام،سخن ناروا
بر کسی رانده ام
بگفتم رییس!
راه عشق و احساس دور علم و زعقله
راه من همینه
گر چه بی گناهم
قسمتم همینه
* * *
رو به فردا خطی کشم
سوت و کور نشینم
یه پژواک خاموش
سرودی به سینه
که شاید سکوتم
خروشم
غرورم
شکسته!
گریستم به فردای ایران
بچشمان ِ کوری براهش نشینم
که شاید به فردا سپیدی ببینم
گناهم، سرودم همینه! همینه…!
سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ در ۱:۳۲ ق.ظ
افول ات را تماشا کن که از شبدیز افتادی!
تو بی اسب آمدی ، اکنون ز اصل ات نیز افتادی
‹ ندا › ها را لگد کن زیر عاج چکمه … می بینم!
که زیر دست و پا در روز رستاخیز افتادی!
همین لعنت برای چشم های هرزه ات کافی است
که در تاریخ این کشور پی چنگیز افتادی!
من از ‹ یعقوب › می گویم ! که در چاه تو مدفون شد
الا ای یوسف مصری!!! که در دهلیز افتادی
***
اگر رنگ عزا شد جامه سبز بهار من
تو هم بی شک بدان در جاده پائیز افتادی
…
تو هم بی شک بدان آن ‹ جان › دوباره سبز خواهد شد
تمام کشورم ایران دوباره سبز خواهد شد
هر آن جنگل که خاکستر… هر آن رودی که خشکاندی
به لطف حضرت باران … دوباره سبز خواهد شد