نمیدانم از کجا شروع کنم در این چند سال گذشته اتفاقاتی برایم رخ داده که نمیدانم اسمش را چی بگذارم ؟اتفاق؟فشار سیاسی؟یا ناامنی جامعه ای خشونتگرا؟در دو،سه سال گذشته بارها تهدید و یک مورد هم پیشنهاد تطمیع شدم.بارها در مسیر زندگیم مانعهای عجیب و غریب ایجاد شد.در یک مورد چندین نفر با موتور سیکلت به درب خانه آمدند که میگفتند بسیجی اند و داستان مفصلش…پیش از انتخابات امسال هم در قسمت نظرات وبلاگ و سایت بارها تهدید شدم و اتهامات واهی!!!؟؟ و دو نفر از شیوخ محترم هم که حضورا آمدند و هر چی خواستند گفتند و رفتند یکی تهدید و یکی تطمیع!؟(قسمت نظرات لینک را حتما ببینید). نظرات در اینجا را هم بخوانید.
و حالا هم اتفاقی جدید:و حالا هم اتفاقی جدید:
سه شنبه هفته پیش(۳/۶/۸۸) با خانواده در خیابان بلوار امین قم بودیم ماه رمضان بود و دم افطار،مقابل عابر بانک صادرات ماشین را پارک کردم تا قدری پول نقد تهیه کنم.هنگام رفتن، ارشیا گریه کرد و دست دراز میکرد که باید او را بقل کنم به همراه ارشیاجان از خیابان عبور کردم و به جدول بلوار وسط رسیدم ناگاه دیدم ضربه ای به کتفم خورد و نعره ای شنیدم،به عقب برگشتم دیدم موتور سواری با عصبانیت در حال دور زدن است.از حالت دور زدن و هو کشیدنش فهمیدم قصد درگیری داره و احتمالا از ارازل و اوباش.بهمین خاطر سریع ارشیاجان را از پنجره ماشین دادم به خواهرش، بر گشتم سمت موتور سوار که دیدم آمده پیش ما و دارد پیاده میشود،تا آمدم بپرسم جریان چیست دو دستی گلویم را گرفت و به وسط خیابان برد،دستانش خیلی قوی بود و قدش هم چشم نخوره! از من بلندتر و ورزیده تر،هر چه تقلّا کردم خودم را نجات دهم دیدم فایده ندارد در حال خفگی متوجه شدم که او به اشتباه!! میخواهد مرا زیر ماشینهای در حال حرکت بیاندازد.هنوز توی پاهام کمکی نیرو باقی مانده بود زور زدم تا هردویمان به کنار خیابان برویم دو یا سه قدمی توانستم کنار بروم اما انگشتانش چنان در اطراف گلویم نشسته بود که دیگه نفهمیدم، اول همه جا برفکی شد و بعد سیاهی مطلق! نفسم بند اومده بود و کار داشت تمام میشد که نمیدانم کی؟ و چه جوری؟ چند نفری مرا نجات داده بودند بگفته آنان به سختی توانسته بودند گردنم را از دستانش در بیاورند.زمانیکه تو این دنیا نبودم توی کش مکشهای ما دوتا و مردم افتاده بودم زمین و سمت چپ سرم نمیدانم به جدول،آسفالت یا…به کجا خورده بود؟ یا اینکه مشت نازنینی حواله شده بود نمیدانم!؟ خلاصه خون آلود شده بودم ،کمرم بشدت درد میکرد(چند سال پیش کمرم را جراحی کرده و دیسک ۴ و ۵ را تخلیه کرده بودم) بسختی روی پاهایم ایستاده بودم، متوجه شدم ضارب نازنین که در میان شلوغی احساس ناامنی میکرد، داره سوار موتورسیکلت میشود.سریع گوشی همراه را بر داشتم به ۱۱۰ زنگ زدم و آدرس دادم.
او موتور را روشن کرد رفتم جلویش کمرم یاری نمیکرد.به مردم گفتم نگذارید برود تا پلیس بیایید! جلویش را بگیرید متاسفانه کسی گوش نکرد! جالبه که یکی از آنان آمد و مرا بکنار کشید تا ضارب نازنین راهش باز شود! او گفت بابا ول کن خدا را شکر کن بدادت رسیدیم وگرنه کارت تمام بود! گفتم به پلیس زنگ زدم! یکی دیگه گفت بابا بیکاری! کلی وقتت گرفته میشه،دادگاه و کلانتری و پزشکی قانونی و چند ماه دوندگی،آخرش هم هیچ! یارو شناسایی نمیشود!!گفتم شماره اش را یادداشت کردم خواهش میکنم صبر کنید پلیس بیاید برایم شهادت دهید. یک دفعه دیدم همه یکی، یکی دور شدند هرکس سوار وسیله اش شد و رفتند و من با خانواده تنها ماندیم همسرم میگفت بی شرم هر قدر با لنگ کفش به پشتش میزدم رهایت نمیکرد! خدا را شکر مردم آمدند نجاتت دادند و الا قصد کشتنت را داشت!!؟؟
حدود یک ربع دیگه ماندیم که سر وکله دو نیروی انتظامی موتور سوار پیدا شد. در حالیکه کله و کمرم درد میکرد با خوشحالی پس از سلام و علیک شماره ۹۵۸۶۴کد۳۸ را به آنها گفتم یادداشت کردند و از طریق بی سیم هم اطلاع دادند اما نا امیدم کردند چون گفتند این شماره قابل شناسایی نیست و پیدا نمیشود.وقتی دیدند من خیلی نا امید شدم ادامه دادند: البته اگر میخواهی میتوانی به کلانتری بیایی و ما هم به پزشکی قانونی معرفی ات کنیم.من که حالم خوب نبود پرسیدم میشود بعد از افطار بیایم گفتند آره میل با خودته.خدا حافظی کردند و رفتند من خیلی ناراحت بودم اما ناراحتی ام به خاطر این نبود که زخمی شدم و درد دارم و قرار بود کشته شوم! بلکه بخاطر این بود که لامذهب هیچی به من نگفت آخه برای چی میخواست منو خفه کنه!؟ به چه علت به من حمله کرد!؟ بین ما که اتفاقی یا تصادف و درگیری تا پیش از این نیفتاده بود و هیچ آشنایی قبلی هم نداشتیم!؟
به سختی سوار ماشین شدیم و خانه آمدیم، آبی به سر و صورت زدیم و افطاری خوردیم.آمدم پاشم که ولو شدم زمین تازه بدنم سرد شده بود و دردها بیشتر…کمرم قفل کرد همسرم به کمک عاطفه و نازنین مرا روی تخت گذاشتند و تا امروز بعد از ظهر(شنبه) که دارم واقعه را مینویسم روی تخت افتاده بودم تازه قدری کمرم بهتر شده و میتوانم جابجا شوم.راستی همان شب به دکتر کرمی زنگ زدم و بنده خدا قبول زحمت کرد و تشریف آوردند منزل تا هم عیادتی باشد و هم مداوایی کرده باشند اما هنوز بعلت درد کمرنتوانستم به کلانتری مراجعه کنم.همه میگویند بی فایده است!
راستی آقای علیجانی یکی از دوستان خانوادگی که آمده بود پیشم هم یاد آوری خوبی کرد.یک هفته قبل از این اتفاق، به همراه ایشان و خانواده محترمشان سفری داشتیم خوزستان، شبی که از قم زدیم بیرون در مسیر قم- سلفچگان یک ماشین سمند هم خیلی تلاش کرد تا ما را از جاده بیرون بیاندازد اما موفق نشد البته تا خارج از آسفالت و قسمت خاکی ما را هدایت کرد که به یمن بوقهای مکرر ماشینهای پشت سر ما را رها کرد و به سرعت دور شد.آقای علیجانی میگفت نکند این موتوری هم همان سمندی باشد؟ خدا میداند!!
برداشت اول:
من نمیخواهم قضاوت کنم و نمیگویم این حوادث، سازمان یافته بوقوع می پیوندد!!.
اما حداقل میتوان باور داشت آدمایی مثل من که بقول اون ضارب نازنین زبانی دراز دارند! و فعالیت سیاسی و فکری دارند تو این مملکت امنیت جانی ندارند و هر حادثه و اتفاقی چه در خانه و چه در خیابان و یا بیرون از خانه در کمین ما نشسته است!؟ چرا؟ پاسخ آن بر عهده دیگران.
برداشت دوم:
جامعه به قانون بی اعتماد است و از طولانی بودن رسیدگی به شکایات خسته شده اند.از سویی مردم روحیه همکاری دارند و از مظلوم دفاع میکنند اما حاضر نیستند شهادت بدهند و به قانون مراجعه کنند! براستی چرا!؟ مردم قانون گریزند!؟ یا قانون غلط است و مردم گریز!؟ کدامیک؟…
دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۷:۴۵ ق.ظ
عجب…!!!
دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۰۹ ق.ظ
سلام
خسته نباشي پهلوان
كسي كه در راه ميرحسين پا ميذاره يعني اباعبدالله رو انتخاب كرده
اين عاقبت همه كساني است كه مثل امام حسين شورشي اند و بر عليه حكومت قيام ميكنند
برادر به خوابهاي سياسي من سري بزن۵۴۳۱.blogfa.com
تا بداني كه در حين رمي جمرات خيلي طبيعي است كه شيطان انتقام سنگهايي كه بهش زدي ميگيره
اما داداش خدا بزرگ است و كيد شيطان ضعيف
اين هزينه ها گم نميشه
در بيداري بقيه مردمي كه بيخبرند موثره
فمن يعمل مثقال ذره شره يره
دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۱۲ ق.ظ
سلام آقا
متاسفم. بيشتر مواظب خودتون باشيد. اي كاش گوش بدهكاري بود كه بشنود.
اما حتما به كلانتري مراجعه كنيد.
پاينده باشيد
دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۹ ب.ظ
salam mamnun ke be sahele tanhaii man sar zadid.
toye in shahro diyare bi daro peykar shans avordid kesalemid asan be elate karesh kari nadashte bashid va bishtar movazebe khodetoon va khanavade bashid tekrare in etefaghat asan jaye ta’ajob nadare!
khosh va payande bashid
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۴۸ ق.ظ
درود
دوست قدیمی و عزیز
از اینکه زنده ماندید باید شاکر می بودید و قید شکایت و این حرفا رو می زدید.در این مملکت باید برای زنده ماندن دلیل داشت.
مدتی بود اینجا نیامدم.نوشته های قبلیتان را خواندم.گویا در انتخابات با هم هم عقیده بودیم.
البته مهم این است که اکنون با اکثریت ملت هم عقیده ایم.
پایدار و سبز باشید
دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ در ۸:۳۵ ب.ظ
سلام
اعترافات من قبل از دستگیری را بخوانید
قرار ما روز قدس
در پناه حق سربلند و سلامت باشید
سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۷:۳۸ ق.ظ
سلام سيد
خيلي وقته از شما بي خبر بودم.مواظب خودت باش
زنگ مي زنم
پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸ در ۸:۴۶ ب.ظ
سلام
تو این جور موارد باید خدا رو شکر کرد که زنده ماندید و بیشتر آسیب ندیدید و حساب کار را باید به کرام اکاتبین واگذاشت چرا که این ها مزاری نیستند که شفا دهند.
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ در ۵:۵۸ ب.ظ
كاوه ي اهنگر ميگوييد :
با نگاهي گويا
با لباني خاموش ،قصر ضحاك هنوز اباد است
تو به ويراني اين كاخ بكوش
یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸ در ۸:۰۳ ب.ظ
خدا وکیلی این سایت بیخود و مزاحمی است کاش میشد از دستش شکایت کرد
یعنی این:http://boinc.vanderbilt.edu/