در تلاشی پر بلا بودم بسی تا نباشد باتو جز من هیچ کسی
عهد من با تو به خون بود تا ابد مهر بورزم بر تو و پرده نماند برکسی
درسقاخانه به پایت بوده ام پا رکاب عشوه هایت بوده ام
بسته بودم عهد دوستی تا ابد در نگاهت مانم و آخر نمانم تا لحد
دشمن هر خود پرست بودم بسی مخلص روز جلست بودم بسی
وه چه بودم مست و بیدار من بسی سوی مسجد شُرب نابی بر لبی
بر در روز الست هم مست بودم ولی پشت درب آخرت هم سجده ها کردم بسی
پس چرا اینگونه دادی پاسخم؟ دست رد دادی شدی در خاطرم
وه که تو خانه خراب کردی مرا دل شکستی جام زهر دادی مرا
در وصالت مبتلایت بوده ام تو ولی باور نکردی! خون دل دادی مرا
میگسار کوی تو بودم چرا وقت بستر نیش مرگ دادی مرا؟
جوشش خون در دلم لبریز شده زیر خنجر هم دلم افسون شده
در جفایت چهره ام محزون شده! از جدایی ها دلم پرخون شده
در نگاهت مرغ پر کنده شدم! پیش یاران بسکه شرمنده شدم
من به یادت جان میدادم بلا ! پس چرا عهدت شکستی بی وفا !؟
وه! چه کلاهی رفت سرم خوش خیالی ها چه ها کرده سرم!
میگسار دیگران دیدم تو را بر در کاشانه ها بینم تو را؟!
عهد بستی،دل شکستی! در میان اجنبیها می نشستی!؟
من به دوریت به بیابان میزنم بر همه کوس جدایی میزنم
پیش او هم من شکایت میبرم بر در آستانه اش نام میبرم
بر فلک هم من فریاد میزنم طبل رسوایی به هرجا میزنم
بس بکن ای مه روی بی وفا بر در یار بزرگ زانو بسا
قهر تو بیمار کرده پیکرم خانه ام ویران کرده دلبرم
ای رفیق نیمه راهم بی وفا! بعد مرگم آه و درد آید تو را !؟
عهد شكستنها چکار آید تو را؟ بر دلم آتش زدن آخر چرا !؟
ناشکیبایم،بدوریت پربلا ! عهد شکستن داده مرگم ای بلا!
حال،سوزش ِ زخم دلم را میشنوی؟ نعره های اسب آهم میشنوی؟
پاره گردیده ترک خورده دلی چون مریضی ناله کرده میشنوی؟
ای رفیق کودکیها می شنوی؟ این صدای گریه ام را میشنوی؟
